حرف دل
حرف دل را نتوان گفت مگر با دل دار
شهد نابی نتوان جست مگر از لب یار
او چو خورشید ، فزاینده ی گرمای دل است
روشنایی دهد او روز ، و حتی شب تار

حرف دل را نتوان گفت مگر با دل دار
شهد نابی نتوان جست مگر از لب یار
او چو خورشید ، فزاینده ی گرمای دل است
روشنایی دهد او روز ، و حتی شب تار

چون که موج آرزو ، در جان بسازد ولوله
گو کدامین چاره می بندد مسیر سیل را
چون تمایل سوی ساحل دارد این جان از درون
با چه تدبیری تو مانع می شوی این میل را

آتشی در آتشی انداخته است
آن که این عشق ابد را ساخته است
رنج هجران شعله هایی دیگر است
آن که در دوری نماند ، باخته است

پروانه گرد شمع ، می سوزد از شرر
اما ببین که شمع ، آتش به جان شده است
این جان دهد ز عشق ، او سوزد از لهیب
بلبل ز سوز دل ، داغ از فغان شده است

عاقبت بازنده دل شد در مصاف عقل و عشق
عقل هم اما ازین پیروزی اش ، راضی نبود
راه دل پر پیچ و خم بود و پر از سنگ و خشن
دل در این بن بست ها ، آماده ی بازی نبود

در کتاب نگه دوست ، حدیثی است درست
که ز وحی دل او ثبت در اوراق شده است
خوش نشسته است به دل معنی و مضمون حدیث
کلمه های لب او یکسره میثاق شده است

گل با نسیم بیاید و دل ، شاد می کند
از غم به غمزه ای ، همه آزاد می کند
هر شب هزار قصه بگوید تو را به رمز
آنسان که شهرزاد ، شب بغداد می کند

گر شبیه تو شوم ، آینه خواهم چه کنم
که نگاهی به تمنا به نگاه تو بس است
مثل و مانند نداری به جهان ای مه نو
دیدن روی چنان ماه ، مرا بس هوس است

رنگ سرخ از آسمان و از زمین ، تفدیده خاک
دشت سوزان تنگداز و هر طرف ، تن های پاک
قرن ها بگـذشته از این ماجـرای جانگـداز
قلب ها بار دگر ، از این مصیبت ، چاک چاک

وجـود یار موافـق کـرامتی ز خداست
که میوه ی طوبی نگو ز شاخه جداست
شـمـیـم روح نواز اسـت و بوی بهشت
به طعم جنت اگر گویمش مگو که خطاست

از برای دل شوریده تفاوت نکند خواب ِ شب و بیداری
آن که عاجز شود از عشق ، مساوی است بر او بیهُشی و هشیاری
آن که دل از کف او رفته و دنیا به نگاهش شده هیچ
دل اگر راضی و حاضر نبود یار ، موثر نبُوَد دلداری

من وجودم همه خالی و خیالم ز تو پُر
فرصت غیر ندارم که مجالم ز تو پُر
ممکن آن است که شاید به سراغ آیی باز
دورم از عالم ممکن ، که محالم ز تو پُر

رفتیّ و شدی دور ز چشم و نظر اما
در قلب چو هستی ، نکنم شکوه ز دوری
تا وقـت قـرار آیـد و هـنگامـه ی دیدار
گـفـتـم به دل خویش ، کـند باز صبوری

رهگذر آمد ز عوالم گذشت
صوفیِ سالک دم در خفته است
مدعیان تا که به نیت رسند
زنده دلی ، اشهد خود گفته است

تنها دو واژه نیست ، من با ضمیر او
تفسیر متن حیات است چو ادغام می شود
دریای حس خروشان و پر ز موج
با کلمه ی صمیمی ما ، رام می شود

گه سخن در پرده باشد ، گه صریح
گه اشاره گه کنایه ، گاه با ایما بُوَد
یار اگـر باشـد ، بیفـتـد پـرده ها
هر چه خواهی صورت و سیما بُوَد

هر کتابی که شد به نام تو باز
سطر پایان بر آن ندانم من
اولین صفحه شد سلام پر تکرار
غیر از این قصه را نخوانم من

چشم به ره دوختم و آمدی
از سر و جان سوختم و آمدی
روز و شب اندر تب این انتظار
حلقه به در کوفتم و آمدی

چون که لیلی رفت در صحرای غم
غرق شد مجنون در این بحر الم
راحت جان نیز رفت و خورد و خواب
استخوانش سیخ سوزان ، جان کباب
